پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

جشن قدم کفشدوزکی

         و  همکاری عزیز دردونه نازنینم در تزیین کردن  کلاه پارسا عسلی که از پوشیدنش لذت میبرد و اینجوری خرابش کرد و بابا بهروز با سلیقه تمام یه تاج ظریف و زیبا واسش درست کرد.   و هدیه پارسا به خانم دایی غلامعلی که به تازگی نامزد کرده بودن              ...
14 بهمن 1392

قدم برداشتنت مبارک

هر لحظه که از با تو بودن میگذشت، زمین در تمنای بوسیدن گامهای تو بود تا بیست و سوم تیر ماه نود و دو مفتخر به لمس قدمهایت شد.  گامهایت استوار و پا برجا ای معنای زندگیم! ...
13 بهمن 1392

اصفهان _ باغ گلها

عصر روز یکشنبه رفتیم باغ گلها که با وجود فصل تابستون فضا و منظره های خیلی زیبا و مسرت بخشی داشت. ماهی و لاک پشتهای توی برکه چشم گل پسرو به خودشون دوختن!       پارسایی و آکواریوم پر از ماهی عمو شهریار ...
31 شهريور 1392

باغ پرندگان اصفهان

روز شنبه صبح رفتیم باغ پرندگان موقعی که وارد باغ شدیم پارسایی خواب بود اما به محض شنیدن صدای پرنده ها بیدار شد و تا صدای خروس رو شنید، شروع به او او او اووووووو گفتن کرد و تا آخر بازدیدمون از هر پرنده ای خوشش میومد با این صدا ابراز احساسات می کرد.                                   اون روز ظهر مهمون آقا مهران و زهره خانم بودیم و شب هم خانم علی آقا به صرف شام هممون رو دعوت کرد که شب رو تو یه پارک کنار زاینده رود گذروندیم و پارسا جونی هم آزادانه چهار دست و پا میرفت ت...
31 شهريور 1392

مسافرت تابستونی!!

عصر چهارشنبه دوازدهم تیر ماه به بهانه جشن عروسی خواهر خاله آرزو راهی سفر شدیم و دو روزی رو آباده موندیم  روز پنجشنبه ظهر مهمون مادر آرزو خانم بودیم و عصر هم ساعتی رو تو شهر گذروندیم و به دایی بابا هم سر زدیم و که دایی مهربون زحمت کشیدن و فورا بساط پذیرایی رو فراهم کردن . بعد از شام به پیشنهاد زنعمو لادن بچه ها رو بردیم پارک که پارسایی زیاد بازی نکرد! عصر روز جمعه رفتیم شورجستان، زادگاه مادربزرگ و اول از همه بابا بهروز دلش هوای آب چشمه رو کرده بود که رفتیم پای چشمه. همون موقع بع بعی های تشنه هم بدو بدو از راه رسیدن تا آب بخورن خیلی برام جالب بود اینجور دویدن گوسفندا  اونم با این سرعت!!!!      گل پسری هم خی...
28 شهريور 1392

پله نوردی.....

نوروز امسال در آستانه یکساله شدن پارسا جون ، پسر گلم، حرکتهای جدید زیادی ازش سر زد که با دیدن هر کدوم از اونها شوری عاشقانه توی تک تک سلولهای وجودم جاری میشد و هنوز هم بیش از پیش میشه و اطرافیان رو  هم خبر  میکردم تا اونهام تو این شادی و شکر گزاری سهیم باشن. دومین روز عید 92 که داشتیم وسایل سفر رو می چیدیم توی ماشین و همگی مشغول بودیم یه لحظه متوجه شدم که از دو تا پله پارکینگ پایین رفته و با خوشحالی به من نگاه میکنه.چند روزی بعد هم سعی در بالا رفتن از دو تا پله حیاط کرد و یه وقت(٩٢/٣/٣) هم مشتاقانه میخواست از پله های بین طبقات بالا بره  که نتونستیم مانعش بشیم و شروع به بالا رفتن کرد. من و بهروز هم مشتاقانه و با ترس همراهی...
25 شهريور 1392

پارسایی در حال مشق نوشتن!!!

هر وقت که جوجه طلایی ساکت میشه و صدایی ازش در نمیاد معلوم میشه که یه جایی خودشو سرگرم کرده! بله گل پسری کاغذای بابا رو دیده و ترتیبشونو داده! (92/3/26)   آقا یه خودکار پیدا کرده اما بعلت کمبود کاغذ ترجیح داده پاهاشو نقاشی کنه!!   ...
17 شهريور 1392